تبليغاتX
ز گــــــهوار تـا گــور ...بی خیــــــال


























ز گــــــهوار تـا گــور ...بی خیــــــال

اخـــــــــــــــــــــــــــی،خدایش هیچ کجا خونه ی خود آدم نمیشه.هفته ی پیش زیاد کلاس نداشتم.3شنبه خاله م اینا اومدن ارومیه و گفتن ک می خوان برن خونه ی ما.واسه همین منم باهاشون اومدم.خوبه,چند شبه خونه ایم و امشب بر می گردم.دیگه فکر نکنم بتونم برگردم خونه.با استاد انیشه سره ی سری مسائل بحثم شد.فکر نکم این درس رو با این استاد پاس کنم دیگه............

بیخ نوشت 1:قرار بیرون رفتن با بچه های کلاس افتاد واسه این جمعه.خوش می گذره ب احتمال زیاد....

بیخ نوشت2:این دلار چرا نمیاد پایین تا ی لب تاپ بگیرم؟؟؟؟؟؟

بیخ نوشت 3:این روزا عده ای یه جوری زیرآبی میرن که دلت میخواد بهشون بگی,من نگاه نمیکنم بیا بالا یه نفسی بکش لااقل خفه نشی !!! 

بیخ نوشت 4:

ما به دنیا اومدیم…

     اما

        دنیا به ما نیومد…!

بیخ نوشت 5:

دلگیـر نـبـاش
    دلت کـــه گــیــر بـاشــــــد
                         رهــا نـمـی شــــوی

بیخ نوشت 6:

لبخندش را تقسیم کرد…

     خنده اش به من رسید,لبهایش به دیگری!

و اما ادامه مطلب....



ادامه مطلب
رایت جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 12:2 بعد از ظهر با هَنده ســــامی مهربون|

بالاخره من ی وقت آزاد پیدا کردم واسه اینجا اومدن.ی خورده وقت آزاد ندارم کِ...

بعد تعطیلات خیلی خوبی ک امسال داشتم،۱۷م شب برگشتم ارومیه.حالا بماند ک تو اتوبوسم چی گذشت! ۳ روز بعد رسیدن ی امتحان شیمی داشتیم ک داشت هر چی خوشی بود رو از دماغمون می آورد ک ب خیر گذشت و بدک نبودم.جوء کلاس تقریبا" همونیه ک قبل عید بود البته یکم بهتر!!!!

این هفته ی اول چون بعد ی ماه با خونواده بودنه،تقریبا" همون حال و هوای اولای ترم رو داره ک تازه اومده بودم.ولی این هم باید بگذرد........

بیخ نوشت ۱:با بچه ها قراره چند هفته ی دیگه بریم بیرون.احتمالا" خوش بگذره

بیخ نوشت۲:دل کندن اگر کار آسانی بود

          فرهاد ب جای بیستون،دل می کَند....

بیخ نوشت ۳:خدایا!

        در  ۲ راهی زندگی ام

                 تابلوی زندگیت را محکم قرار بده

                       نکند ک با نسیمی ،راهم را کج کنم...!

رایت شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:56 قبل از ظهر با هَنده ســــامی مهربون|

عجب عیدی شده امسال...همه ش مهمونی و سفر!!

جریاناتی داشتیم تو این 2ماه اول دانشگاه.ولی کلاسمون زیاد بدکم نیس.نمیدونم ک دلیل کم حرف زدن بچه ها از سوسول بودنشونه یا از کم رویی و ترس از سوتی دادن.من ک عادت ب ساکت بودن و حرف نزدن ندارم.از 7 تا درسی ک این ترم داریم,5تاش با استادای زنه...خیلی خودمو تو کلاس اونا کنترل می کنم ولی باز میگه میزارن!از شانس خوب مام ب جز استاد شیمی,بقیه با جنبن و هیچ ترش نمی کنن,تازه تو بعضی تیکه پونیام همراه و همدم می شن...

ی دختر هست تو کلاسمون ک خشکله و از اونجایی ک فکر می کنه همه پسرای کلاس دختر ندیدن,زیاد کلاس میزاره و خودشو بالاتر از بقیه میبینه ک اینجانب چنین بار تو کلاس از خجالتش در اومدم و دیگه از اون حال و هوا اومد بیرون و خاکی تر شده..(همه بی خبرن ک من چیا کردم...).سره جریان نماینده کلاس شدن چ بلایی سره اسن دختره بنده خدا در آوردم....خدایا,منو ببخش!!!!!!

بیخ نوشت 1:دیروز و امروز ی بارون و برف باحالی میومد ک آدم حسابی بهار رو حس می کرد و حال عجــیبــبی بهم داد,تـوجه می نــمـــویـی؟

بیخ نوشت 2:

مهم نیس پشتَم بد گفتی !!

     مهم اینه که آب دریا با دهن سگ کثیف نمیشه .. .

بیخ نوشت :3

جهنمی به پا میکند دلم وقتی آرزویی در ذهن بیاید و تو میان آن نباشی !

بیخ نوشت 4:

گاهی مثل باران باید بارید ، زندگی بخشید، ‌طراوت داد
.
  .
    .
       و رفت ...

رایت چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 8:6 بعد از ظهر با هَنده ســــامی مهربون|

فرا رسيدن سال نو هميشه نويد بخش افكار نو، كردار نو و تصميم هاي نو براي آينده است. آينده اي كه همه اميد داريم بهتر از گذشته باشد. در سال نو، 365 روز سلامتي، شادي، پيروزي، مهر و دوستي و عشق را براي شما آرزومندم...

چیــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟

بهم نمیاد ی بار محترمانه حرف بزنم!!!

و....

بزرگترین رنجها از آن کسانی است که رنج نمیکشند .
سالی مملو از رنج و زحمت براتون آرزو دارم !!!

رایت دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 6:5 بعد از ظهر با هَنده ســــامی مهربون

سلام

اگه بخوان این یک ماه و خورده ای نبودنم رو تو یه پست بگم,هم جفا در حق در دست های بی زبون من میشه هم به چشم و وقت و ذهن و...شماها.ولی یه خلاصه شو میگم که یکم حس کنجکاویتون کمتر شه.

7م که رفتم ارومیه خیلی پشیمون بودم از اینکه شهر دیگه ای رو واسه درس خوندن انتخاب کردم.هفته ی اول که کلاسا بر گذار نشد و رفتم خونه ی خالم اینا تو مهاباد و حسابی خوش گذروندیم.شنبه ی هفته ی بعدش که برگشتم و اولین شب رو تو خوایگاه خوابیدم,همه ی خوشیهای اون یه هفته از دماغم اومد....واما شروع کلاسا و دیدن هم کلاسیا!عجب وضعیتی بود روز اولا...هفته ی دوم هم اکثرا" کلاس نداشتیم و با بچه ها در حال متر کردن قسمت های مختلف دانشگاه بودیم.یه واش یه واش کلاسا تشکیل شد و چهرهی بچه ها بیشتر معلوم میشد.کیا درس خونن,کیا بچه مثبت,کیا اهل دل,کیا اهل شوخی(که تا حالا کسی غیر من پیدا نشده تو این مورد) و کلی کیای دیگه.اینطوری بگم که تو کلاس من شوخی نکنم و حرف نزنم کسی دهن وا نمی کنه,حالا نمیدونم اونا خیلی کم روون یا من خیلی پررو...!حکایت ها دشتیم تو این چند هفته که بقیهش بمونه واســـــــــــــــــــــــه....!

بیخ نوشت 1:خدارو شکر ترکا خیلی کمن تو کلاس ما...

بیخ نوشت 2:الان به این نتیجه رسیدم که دانشجو بودن تو یه شهر دیگه یه حــــال دیگه ای داره,چراش رو نمیشه که بگم,باید تجربه کنید!

بیخ نوشت 3:

آنکه آسمانی رو می گریاند تا گلی را بخنداند

رویاهایت را براورده می کند............بــــاور کن

رایت پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 7:33 بعد از ظهر با هَنده ســــامی مهربون|


آخرين مطالب
» کوتاه و مفید!
» آپ تیز و بزی!
» پستی با طعم بهار 91
» سال نو تون مبارک
» اولین پست دانشجویی!
» طلوعی دوباره!
» ورود به محیطی تازه....
» نارین,بهونه ی جدید شاد بودن!
» جانی دوباره...!
» خبر فوری!‏

Design By : RoozGozar.com